این آقا محمد حسین.ن داستان ما از راهنمایی با من همکلاس بود کما اینکه بچه ها ی دیگه از
دبیرستان با ما همرا شدن.اسم هایی از قبیل ممد حسین و کژ راه تا سگ سبیل و نمیدونم چی و چی
داشت که کلی داستان پشتش داره.
محمد حسین.ن برای معرفی خودش به بچه های جدید نیاز به فرصتی داشت که سر کلاس ادبیات این
فرصت رو به دست آورد.توی یکی از درس ها یه بیتی بود و اگر اشتباه نکنم
(کسی کا و به کشتی گرفتن روی آورد سر همنورد ، زیر گرد آورد)بود.که البته جز یک کلمه اش ،بقیه اش
زیاد مهم نیست.و همانطوری که میدونید کاو ،کو خوانده میشود.کلاس شلوغ ، پلوغ بود و کسی
حواسش به معلم نبود دو نفر برای جواب دادن خود آزما یی(که جوابش بیت بالا می شد) دست بلند
کرده بودن که محمد حسین.ن و کناریش بودن(که یه جورایی ،برای جواب دادن دعوا می کردن
). محمد حسین.ن به زور دست کناریش رو کشید پایین تا جواب بده و یه مثبت واسه خودش
ذخیره کنه.اون کاو را cow تلفظ کرد. هنوز کسی حواسش نبود که معلم به اون گفت چی گفتی؟
بعد
با یه تلنگر به بچه های کلاس گفت صبر کنید یه لحظه!!!کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت.آقا معلم گفت
یه بار دیگه بخون
.
هنوز محمد حسین فکر می کرد که چه کار مهمی کرده و جواب رو به درستی گفته و آقا معلم می خواهد
تا همه حواسشون رو جمع کنند.وقتی محمد حسین.ن با اعتماد به نفس یه بار دیگه خوند کلاس
منفجر شد.آقا معلم گفت بیشعور اون cow تلفظ میشه؟حالا مثبت که نمی گیری هیچ یه منفی
هم میگیری!!!![]()
معلم که اینو گفت دیگه از خنده روده پر شده بودیم
.بچه ها رو میز ولو شده بودن.کسی نمی تونست
جلو شونو بگیره.که این موضوع خاطره شد. هنوز کسی نمی دونست معنی cow چی میشه.
پس فقط به چشم یه اسکل به محمد حسین.ن نگاه می کردن.و بالای تخته چند برگ کاهو برای زنده
نگداشتن این خاطره میگذاشتن.
اما توی همون هفته توی درس زبان انگلیسی فهمیدیم که cowیعنی گاو و این محمد حسین.ن بود که به
لقب فراموش نشدنی cow شهرت یافت.و دیگه تمام دیوار های مدرسه با مارک cow مزین شده بود.و
cow مسئولیت سنگین خندوندن ما رو بر عهده داشت.![]()
چون من حافظه ی خوبی داشتم و از قدیم تر با او همکلاسی بودم همه ی سوتی هاش رو در ذهن
داشتم و هر وقت از فرمان من سرپیچی می کرد چند تا از سوتی هاش رو می گفتم و اونوقت بچه ها
بیچاره اش میکردن.به خاطر همین رام بود.
Cow اعتماد به نفسش رو از دست داده بود و از سوتی های دیگه بد ترسیده بود
و به خاطر همین
همیشه درس ها رو جلوتر اعراب گذاری میکرد تا سوتی نده.و حالا بگذریم از اینکه حتی سوتی هاش
بیشتر هم شده بود.
بچه ها هم که منتظر یه فرصت بودن و همین که صحبت از روخونی درس میشد می گفتن ن درس رو بخونه.
آقا معلم -ن - صداش خیلی قشنگه![]()
آقا معلم-ن-خیلی خوب میخونه.
مثل عقرب که نیش می زنه و بعد می ره قبرستون منتظر می شینه.بچه ها بعد از این که کارشون تموم
می شد منتظر می شدن تا محمد حسین ن سوتی بده.
آقا چشمتون روز بد نبینه باز هم زنگ ادبیات بود و باید درس رو _ن_روخونی می کرد.متن این بود
"سرش داغ -̗ داغ –ﻩ بود.کلفت خانه.................." (غ اول با کسره و غ دوم با سکون) (کو ) ( ل با سکون و ف با فتحه خوا نده میشود)
که cow اینجوری خوند."سرش داغ–ﻩ داغ–ﻩ بود.کو ل و فت خانه........"(هر دو غ با سکون)(ک و ل با
ضمه)دیگه نگم که حالا جدا از ما معلم هم داشت از خنده بال بال می زد و نمی دونست چی بگه.![]()
همین کافی بود که به داغی کو ل و فت هم معروف شه.داغی کو ل و فت قصه ی ما یه استثناء
در کل تاریخ بشر بود که ما خودمون اونو کشف کردیم.اون روز به روز استعداد هاش بیشتر شکوفا
می شد.
پی نوشت ۱:تازه به جا های خوب داستان رسیدیم و در پست های بعدی چیز های بیشتری از کاو
خواهید دانست.
پی نوشت ۲:چقدر دیر اومدی ایگور؟خیلی وقته که بت نیاز دارم .کاش بودی و برات تعریف می کردم
از مردونگی آدم های مرد نما.یادت میاد وقتی دست همو می گرفتیم و تو خیابون ها می دویدیم؟
خاطره هایی که با هم داشتیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
پی نوشت ۳:حقیقتش میخواستم در وبلاگ رو ببندم و دیگه ننویسم.آخه خیلی از بعضی آدم ها
دلگیرم.ولی باز هم مثل همیشه همه ی اونهایی رو که در حقم نامردی کردن به خدا میسپارم و
هیچ اعتراضی به هیچ کس نمیکنم.
پی نوشت ۴:از همه ی اونهایی که از طریق کامنت تولدمو تبریک گفتن و یا به میلم کارت پستال
فرستادن،صمیمانه تشکر می کنم.

.یه سری استعداد های دیگه هم داشتم که چون الان دیگه
.خودم معتقدم که همین پرفسور بازی هام باعث تقویت حواسم شده بود .
یا اینکه می رفتم جیوه می خریدم و ذوب می کردم و بعد تو قالب
یه روز که تو کلاس نشسته بودیم،از دفتر مدرسه ما رو

.آقا سرتو درد نیارم وقتی نفر اول از موضوع خبر دار شد،
اما مثل اینکه روال ما درس نخوندن بود که
.اما شخصیت هایی که
.جونم براتون بگه که قبلش باید یه تصویری از من داشته باشین پس از خودم میگم.


.مثلا یه همسایه داشتیم که پسرش (مسعود)یه سال از من بزرگتر 
،مثلا همین مسعود
خونه نیومدم و
تا درختکاری و هندونه کاری
و نمی دونم پرورش اردک و تیله بازی و .......بود

و بیدار کردن
.(ای بلا سوخته
با ا ون عروسی کنم
اما بعد بیخیال شدم و به