تبليغاتX
تانژانت 90 در مقام یک مهندس،سوگند یاد می کنم که دانش و توانایی خود را در راه بهبود زندگی بشر مصروف داشته و در این راه مقدس سستی و رخوت در من راه نیابد.سوگند یاد میکنم که از علم خویش جز در راه مشروع و شرافتمندانه استفاده ننموده،زندگی و پیشه ی خود را با قوانین عالی بشریت منطبق سازم.سوگند یاد میکنم که خدمت را بر در امد،افتخار و ابروی حرفه ای ام را بر نفع شخصی ارجح داشته و منافع مردم را بر تر از همه تمایلات خویش قرار دهم.با تواضع و خشوع،از خداوند مهربان برای انجام تعهدات اخلاقی ام توفیق خواسته و با ایمان به انها به شرافتم سوگند یاد می کنم ............M Y G O D.........You make me strong.........You make me weak........You lift me off my feet........You give me hope when all my dreams seem like they're out of reach...........You make me understand the way a perfect love should be.......You take me to a place so high, I never wanna leave........... I feel you in my side all over..........I can't imagine life without you by my side......... when the pain is holding me........i think to you and Your touch just sets me free................ you help me.......you like me .......and i dont underestand

تانژانت 90

این آقا محمد حسین.ن داستان ما از راهنمایی با من همکلاس بود کما اینکه بچه ها ی دیگه از

دبیرستان با ما همرا شدن.اسم هایی از قبیل ممد حسین و کژ راه تا سگ سبیل و نمیدونم چی و چی

 داشت که کلی داستان پشتش داره.

محمد حسین.ن برای معرفی خودش به بچه های جدید نیاز به فرصتی داشت که سر کلاس ادبیات این

فرصت رو به دست آورد.توی یکی از درس ها یه بیتی بود و اگر اشتباه نکنم

(کسی کا و به کشتی گرفتن روی آورد سر همنورد ، زیر گرد آورد)بود.که البته جز یک کلمه اش ،بقیه اش

 زیاد مهم نیست.و همانطوری که میدونید کاو ،کو خوانده میشود.کلاس شلوغ ، پلوغ بود و کسی

حواسش به معلم نبود دو نفر برای جواب دادن خود آزما یی(که جوابش بیت بالا می شد) دست بلند

کرده بودن که محمد حسین.ن و کناریش بودن(که یه جورایی ،برای جواب دادن دعوا می کردن). محمد حسین.ن به زور دست کناریش رو کشید پایین تا جواب بده و یه مثبت واسه خودش

 ذخیره کنه.اون کاو را cow تلفظ کرد. هنوز کسی حواسش نبود که معلم به اون گفت چی گفتی؟بعد

 با یه تلنگر به بچه های کلاس گفت صبر کنید یه لحظه!!!کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت.آقا معلم گفت

 یه بار دیگه بخون.

هنوز محمد حسین فکر می کرد که چه کار مهمی کرده و جواب رو به درستی گفته و آقا معلم می خواهد

 تا همه حواسشون رو  جمع کنند.وقتی محمد حسین.ن با اعتماد به نفس  یه بار دیگه خوند کلاس

منفجر شد.آقا معلم گفت بیشعور اون cow تلفظ میشه؟حالا مثبت که نمی گیری هیچ یه منفی

هم میگیری!!!

معلم که اینو گفت دیگه از خنده روده پر شده بودیم.بچه ها رو میز ولو شده بودن.کسی نمی تونست

جلو شونو بگیره.که این موضوع خاطره شد. هنوز کسی نمی دونست معنی cow چی میشه.

پس فقط به چشم یه اسکل به محمد حسین.ن نگاه می کردن.و بالای تخته چند برگ کاهو برای زنده

نگداشتن این خاطره میگذاشتن.

اما توی همون هفته توی درس زبان انگلیسی فهمیدیم که cowیعنی گاو و این محمد حسین.ن بود که به

 لقب فراموش نشدنی cow شهرت یافت.و دیگه تمام دیوار های مدرسه با مارک cow مزین شده بود.و

cow مسئولیت سنگین خندوندن ما رو بر عهده داشت.

چون من حافظه ی خوبی داشتم و از قدیم تر با او همکلاسی بودم همه ی سوتی هاش رو در ذهن

داشتم و هر وقت از فرمان من سرپیچی می کرد چند تا از سوتی هاش رو می گفتم و اونوقت بچه ها

بیچاره اش میکردن.به خاطر همین رام بود.

Cow اعتماد به نفسش رو از دست داده بود و از سوتی های دیگه بد ترسیده بود و به خاطر همین

همیشه درس ها رو جلوتر اعراب گذاری میکرد تا سوتی نده.و حالا بگذریم از اینکه حتی سوتی هاش

بیشتر هم شده بود.

بچه ها هم که منتظر یه فرصت بودن و همین که صحبت از روخونی درس میشد می گفتن   ن  درس رو بخونه.

آقا معلم -ن - صداش خیلی قشنگه

آقا معلم-ن-خیلی خوب میخونه.

مثل عقرب که نیش می زنه و بعد می ره قبرستون منتظر می شینه.بچه ها بعد از این که کارشون تموم

می شد منتظر می شدن تا محمد حسین ن سوتی بده.

 آقا چشمتون روز بد نبینه باز هم زنگ ادبیات بود و باید درس رو _ن_روخونی می کرد.متن این بود

"سرش داغ -̗ داغ –بود.کلفت خانه.................." (غ اول با کسره و غ دوم با سکون) (کو ) ( ل با سکون و ف با فتحه خوا نده میشود)

 

که cow اینجوری خوند."سرش داغ   داغ   بود.کو ل و  فت خانه........"(هر دو غ با سکون)(ک و ل با

ضمه)دیگه نگم که حالا جدا از ما معلم هم داشت از خنده بال بال می زد و نمی دونست چی بگه.

همین کافی بود که به   داغی کو ل و  فت   هم معروف شه.داغی کو ل و  فت  قصه ی ما یه استثناء

 در کل تاریخ بشر بود که ما خودمون اونو کشف کردیم.اون روز به روز استعداد هاش بیشتر شکوفا

 می شد.


پی نوشت ۱:تازه به جا های خوب داستان رسیدیم و در پست های بعدی چیز های بیشتری از کاو

خواهید دانست.

پی نوشت ۲:چقدر دیر اومدی ایگور؟خیلی وقته که بت نیاز دارم .کاش بودی و برات تعریف می کردم

 از مردونگی آدم های مرد نما.یادت میاد وقتی دست همو می گرفتیم و تو خیابون ها می دویدیم؟

خاطره هایی که با هم داشتیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

پی نوشت ۳:حقیقتش میخواستم در وبلاگ رو ببندم و دیگه ننویسم.آخه خیلی از بعضی آدم ها

دلگیرم.ولی باز هم مثل همیشه همه ی اونهایی رو که در حقم نامردی کردن به خدا میسپارم و

هیچ اعتراضی به هیچ کس نمیکنم.

پی نوشت ۴:از همه ی اونهایی که از طریق کامنت تولدمو تبریک گفتن و یا به میلم کارت پستال

فرستادن،صمیمانه تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:10  توسط علی  

یه ویژگی های خاصی هم داشتم از جمله چشم های تیز بین و گوش های بسیار شنوا.مثلا و قتی توی

 اتاقم بودم و کسی توی یه اتاق دیگه داشت با تلفن صحبت می کرد،من می شنویدم اما نه صحبت های

 طرفی که توی اتاق دیگه است.صحبت های اونی که پشت تلفن بود.یا مثلا توی یه فاصله ی زیاد،

 کاملا صورت  افراد رو تشخیص می دادم.یه سری استعداد های دیگه هم داشتم که چون الان دیگه

هیچکدوم رو ندارم حرفی از اونا نمی زنم.و حیف که این استعداد ها همه تباه شد.

یادم می یاد که صدای تلویزیون خونه وقتی از 3 کمتر میشد،عملا چیزی شنیده نمی شد ولی من صدا

 رو روی 2 تنظیم میکردم و می رفتم با فاصله می نشستم و بعد زور می زدم تا چیزی

بشنوم.خودم معتقدم که همین پرفسور بازی هام باعث تقویت حواسم شده بود .

می رفتم هواپیما پلاستیکی می خریدم ، با n  آرمیچر،بعد سعی می کردم یه هواپیما بسازم که از راه

دور کنترل بشه.یا اینکه می رفتم جیوه می خریدم و ذوب می کردم و بعد تو قالب

 می ریختم و آچار می ساختم ویا خیلی کار های جالب دیگه که الان آرزوشون رو دارم.

تا راهنمایی خیلی معصوم بودم.چند باری توی آزمون های مدرسه مقام آوردم اما هیچ وقت در فراتر از

مدرسه موفق نبودم چون نمی خوندم.مثلا وقتی صبح ، ساعت 7 امتحان تیز هوشان داشتم،شبش تا

ساعت 2 داشتم فوتبال می دیدم.یه بار هم اشتباهی تو یک المپیاد به مرحله ی دوم راه پیدا کردم

 با این که من تو مدرسه دوم شده بودم .یه سری کتاب به نفر اول معرفی کرده بودند و ا ون بدبخت

 هم نشسته بود تا آخر کتاب ها رو خونده بود.یه روز که تو کلاس نشسته بودیم،از دفتر مدرسه  ما رو

 صدازدند گفتن بیا برو برای مرحله ی دوم امتحان بده.ما هم که از همه جا بی خبر ،تو رویا غوطه ور

بودیم که بالاخره استعداد های ما رو شناختن. با کلی شوق رفتیم امتحان بدیم ،چون کتابی هم

به ما معرفی نکرده بودن خوب فکر کردیم امتحان از همون کتاب های قبلی یا شاید اونقدر تو رو یا بودم

 که اصلا به این چیز ها فکر نمیکردم .بعد رفتیم سر جلسه ی امتحان دیدیم نه بابا کجای کاری بیا

 ببین چه سوال های سختی.وقتی برگشتم مدرسه،مدیرم به من گفت تو نمی دونستی امتحان

خودت نیست؟!

حالا خوب امتحان دادی؟گفتم آره جون شما هر چی می دونستم جواب دادم. گمونم آق مدیر هنوز فکر

می کرد من میگم همه رو جواب دادم.آقا سرتو درد نیارم وقتی نفر اول از موضوع خبر دار شد،

خودشو بالا می ا نداخت و پایین میومد.

معدل سومم 18 بود و با اینکه یه هنرستان نزدیک خونمون بود و قاعدتا سال اول رو طبق منطقه ی

 خونمون باید اونجا می رفتم ولی مدیر مدرسمون نامه ی معرفی منو به یک دبیرستان خوب توی یه

منطقه  دیگه نوشت.تو دبیرستان  شنا رو به طور حرفه ای آموزش دیدم.اما درس ها، سخت تر شده بود

دیگه اونجوری نبود که هیچی نخونی نمره ی خوبی بیاری اما مثل اینکه روال ما درس نخوندن بود که

بود.نمراتم بدک نبود (معدل کل سال اولم 16.31 بود)(نمره هام هیچ حساب و کتابی نداشت.مثلا فیزیک

 ترم اول 19.5 شدم. ولی ترم دوم 14.5)

جریان کلاس عوض شده بود و همه انگار به نحوی دلقک شده بودن.اما شخصیت هایی که

دوست های من بودن و در طی 4 سال گروه دوستی ما رو تشکیل می دادن

 (البته افراد زیادی اطراف ما بودن اما من معتقدم شاید اصلی ترینشون همین ها بودن)عبارت بودن از

محمد.ن _ محمد .ه_محمد حسین.ن_پیمان.ه_میثم.ن_امید.س و من .

سال اول،با این که همه سوتی می دادن اما گل سر سبدشون محمد حسین.ن بود که کوله باری از

سوتی ها و القاب متفاوت رو با خود حمل میکرد.به قدر یه دنیا شاید به اون بدهکار باشم.یعنی اگر از

همین الان بخواهد تلافی اون همه مسخره کردن رو سر من در بیاره باید تا آخر عمرش مشغول مسخره

کردن من باشه.یعنی همه ما حتی کل کلاس.

حالا بریم سر سوتی های محمد حسین.ن تا به معلم ها هم برسیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:55  توسط علی  

به نام خالق نیکی ها

بالا خره، بر خلاف میلم مجبور شدم از خاطراتم بگم تا کمی برو بچ بخندن و یه خدا بیامرزی به ما

بگن.جونم براتون بگه که قبلش باید یه تصویری از من داشته باشین پس از خودم میگم.

 تو دبستان  پسر مهربون و سر به زیر و البته بسیار باهوش و کنجکاو کوچه بودم.و همه منو با این

 ویژگیها میشناختن.مثلا یه همسایه داشتیم که پسرش (مسعود)یه سال از من بزرگتر

بود.مسعود هم یه داداش  به نام مهرداد داشت که 5-4 سالش بود.وقتی از مهرداد می پرسیدن علی رو

 بیشتر دوست داری یا مسعود،می گفت علی  .پدر و مادرش هی به اون یاد می دادن که بگه مسعود

 ولی تو کتش نمی رفت.

 در عین حال اگر کسی زور گویی می کرد شدید حسا بشو می رسیدم،مثلا همین مسعود

 رو یه دفعه اونچنان زدم که تا چندین روز از ترس پدر مادرش جرات نمی کردم از در اول خونمون

 (از طرفی که با مسعودشون همسایه بودیم)وارد شم

.درس هایی که به ما میدادن برام بچه بازی بود.کمتر رغبت میکردم طرفشون برم.اما همیشه جایزه

هایی که از طرف اداره ی پدر و مادرم می دادن رو می بردم و عکسم همیشه توی مجلات و روز نامه ها

 جزء ممتاز ها بود.دقیقا یادم هست که یه بار که نمره ی 15 آوردم ازشرم خونه نیومدم و

 تو همون حیاط خونه مخفی شده بودم.

یه دوست خوب 5 ساله به نام مرتضی داشتم که اکثرا با اون سپران اوقات میکردم.کارمون از گرفتن

گنجشک با تله موش تا درختکاری و هندونه کاری و نمی دونم پرورش اردک و تیله بازی و .......بود

.خلاصه کل بچه های آشنا کوچه و فامیل از یه طرف پیش ما که به اونا درس یاد بدیم و از یه طرف دیگه

 کلی خواهش که پسرمونو نصیحت کن.حالا چی می شد که اونا وقتی با من میگشتن خوب می شدن

از عجایب باور نکردنی است که مجال وارد شدن به اون نیست.با این که پدرم کوچیک ترین فرزند

 خونوادشون بوده اما هر وقت اقوام از شهرستان میومدند خونه ی ما بودن و خونه ی عمو های بزرگترم

 نمی رفتن.چون مادر بزرگم،خونه ی ما بود و از طرفی همیشه پدرم براشون سنگ تموم می

گذاشت .بچه های فامیل هم که میومدن عید ما بود.از  وسطی و استپ هوا و اسم فامیل

و نمی دونم چه و چه داشتیم تا پروژه ی غرق کردن بچه ها تو حوض خونه و بیدار کردن

 همسایه ها و انداختن سیگارت زیر ماشین ها و زنگ در ها رو زدن و در رفتن

  اما یه خاطره از این دوران که تازه برملا شده موضوع فرنوش کوچولو است. تازگی ها که مامان فرنوش

 منوتوی یه مراسمی از دور دیده بود(بعد از 12-11سال).یه چیز هایی در مورد من به مادرم گفته

بوده که تا چند وقت فکر میکردم که عجب بلایی بودم .(ای بلا سوخته !! )ظاهرا وقتی من کوچیک بودم

 براش بستنی یا چیز های دیگه می خریدم و می بردم در خونشون می دادم میگفتم بدید به فرنوش

بخوره تا بزرگ شه با ا ون عروسی کنم.مادرش از من چیزهایی  پرسیده بوده و وقتی فهمیده بوده من

مهندسی میخونم کلی حال کرده بود.حالا بگذریم از اون روزگاران که گذشته.

ورزش هایی که می رفتم،ژیمناستیک،کشتی،شنا و فوتبال و والیبال بود.اما عضو اصلی هیچکدوم از تیم

 ها نبودم.

در راهنمایی بیشتر به فوتبال بها می دادم و عضو یکی از تیم های

باشگاهی داخل سالن بودم و با کمترین امکانات فوتبال بازی می کردیم.اما بعد بیخیال شدم و به

هند بال و بیشتر به بسکتبال پرداختم.کلکسیون هنر بودم .و دستی تو همه ی ورزشها داشتیم

هر وقت(معمولا پنجشنبه ،جمعه ها) هم که خونه ی ا ون یکی مادر بزرگم می رفتم باید منو تو پشت

 بوم پیدا می کردی با یک خونه ی بزرگ گلی که اونجا ساخته بودم.یه سماور نفتی کوچولو

 با چند تا سیب زمینی پخته شده تو آتیش. بعد می اومدیم تو حیاط و با پسر خاله ها فوتبال بازی

میکردیم.بیچاره مادر بزرگم کنار باغچه می نشست و از شمعدونی ها و یاسش مراقبت می کرد که

 نکنه بشکنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:37  توسط علی   | 

Don't count the years
count the memories!

Dream what you want to dream;
Go where you want to go;
Be what you want to be,
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do.

 happy  birthday

سالها را نشمار ،

خاطرات را بشمار!

هرچه مي‌خواهي آرزو كن؛

هرجايي كه مي‌خواهي برو؛

هر چه كه مي‌خواهي باش؛

چون فقط يك بار زندگي مي كني و براي انجام آنچه مي‌خواهي فقط يك شانس داري.

تولدم مبارك

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:49  توسط علی   |